قسمتی از شعرزیبای مرحوم دکتر مجتبی کاشانی با نام " نه برای لقمه ای نان" از کتاب " به آیندگان" تقدیم عزیزانی باد که سختی ها را می بینند و با تقویت خود و اطرافیان شان برآنها چیره می شوند

گاه می اندیشم
که چه دنیای بزرگی داریم

چه جهان پیراسته ای
ما چه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا
در چه زندان عبوسی محبوس شدیم
چه غریبیم در آبادی خویش
و چه سرگردان در شادی و ناشادی خویش
آدمیزاده درختی ست که باید خود را بالا بکشد
ببرد ریشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سایه دهد ...
گاه می اندیشم
که چه موجود بزرگی هستیم
و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم
و چه تسلیم بزرگی را هستی گفتیم
خوردن و خوابیدن و ...
کاشکی همواره
کسب نان مثل هوا آسان بود
کاش چشم و دل من سیرتر از اینها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاووس
مثل پوشینه پشمین با میش

مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی ...
کاش ما اهل طبیعت بودیم
مادرم باران بود

همسرم در خود من می رویید
کودکانم همه از جنس گیاهان بودند
خوابم اندیشیدن
بسترم بال کبوترها بود

کارم آرایش گل بود و پیرایش بید
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی ...

برای تهیه کتاب و سی.دی های صوتی این عزیز می توانید از طریق مجتمع سالم اندیشان خلاق اقدام نمایید.